از کدام خط چهره ات
تعبیر دوستی کنم
وقتی کاغذ روبه رویم گذاشته ای
و به خوکار اشاره می کنی؟
می نویسم:
پدرم چشم هاش شبیه تو بود
و دست هاش وقتی بر شانه ام می زد
چهره ی گرمی داشت
سیگار که می کشید
پشت ابرها می رفت
می نویسم
پدرم را گم کرده ام
او سنگ قبر ندارد
از گل های ختمی پرس و جویش می کنم
می گویی اینها قبول نیست
باید اعتراف کنی
که به بادها دروغ گفته ای
اعتراف می کنم
درد از دست های توست
که فرود می آید
وقتی که می خندی
به زمستان فکر می کنم
اعتراف می کنم
کلمات از دهان تو می ریخت
سنگ و دشنام های دانه درشت
می نویسم
پسری هستم
از شهرهای دور
پنج شنبه ها اینجا می آیم
تا به درخت هایش آب بدهم
من از استخوان های عموهایم پاسداری می کنم
از آخرین فریادشان
من از دندان های بی دهانی
که به خنده باز نشد...
اعتراف می کنم
ریشه های درخت ها
به اسکلت هایشان می رسد
آن ها جوانه می زنند
سبز می شوند
و پرنده ها بر شاخه هایشان
آوازهای ما را تکرار می کنند
اما از دست های تو نبود
که آغاز شدم
پس این همه درد از کجا آمده بود؟
سهم ما کوچک بود
سهم ما انداره ی گنجه ای بود
که تو لباس های زیرت را پنهان می کردی
من دست های ضخیم ام را
درد ما از کتابخانه هامان
از لای برگ تقویمی رسید
که تو آن را خط زدی
درد از درز پنجره ها
از کوچه ای پیچید
که پچپچه هامان را
فریاد کرده بود
و گل خشک هایت را
به دست باد می سپرد
درد از دیوارها شروع شد
از قاب های قدیمی
از نگاه های ماتی که برف
رویشان را پوشانده بود
اما بزرگ بزرگ تر از همه
خوابی بود
که ترا و مرا بیدار کرد
یک قبرستان
با لب ها و دندان ها یی
که خنده ها و خاطرات را
تلمبار می کرد
درد از آن جا بود
که آغاز شد
دریا را تقسیم کرده اند
تمام آب ها برای آن هاست
اتاق ها
پلاژها
و تخت های سفری
دریا را تقسیم کرده اند
تو از آن طرف برو
بده برهنه ات را تنها
به آب ها نشان بده
من در ساحل
قلعه ای از شن درست می کنم
تو را در بالاترین اتاق آن می نشانم
خودم پشت دروازه ی بسته اش
موج ها می روند و می آیند
تنها بطری مهاجری
از ساحل
بوسه های مرا به تو خواهد رساند
فکر کردن به تو زیباست
آرام
مثل قایقی که بر دریا
خانه کرده است
فکر کردن به خاطرات تو زیباست
مثل مهتابی نیم سوخته
مدام
چشمک می زنی
حتی عکس هایت
مثل دمباله ی عطری که زدی
و در خانه تکرار می شوی...
اما خودت آن نیستی
زنگ که می زنی و می گویی:
اعصابم را خرد کرده ای
مثل پارازیت و برفکی
که آرامش مغزم را
با یک کلید
در شب خاموش
بر هم می زنی!
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که ما دوباره برای کبوترهامان دانه بریزیم...
پنج سال پیش که دوم دبیرستان بودم و خانه مان قزوین بود می رفتم کتابخانه ی عمومی که درس بخوانم.در سالن مطالعه در میان آن همه چهره های نا آشنا یک چهره ی آشنا وجود داشت و آن پسری بود از بچه های پیش دانشگاهی مدرسه که می آمد تا برای کنکور درس بخواند اما من هیچ وقت دستش کتاب درسی ندیدم همیشه روزنامه های مختلف را روی هم تلمبار می کرد و مشغول ورق زدن آن ها می شد.من آن روزها ریاضی می خواندم و اشکال هایم را می رفتم از او می پرسیدم.روزنامه را کنار می گذاشت و می گفت:
خب ببینم اشکالت چیه و سر صحبت باز می شد و شروع می کردیم به حرف زدن و بیشتر از دست مدیر مدرسه می نالیدیم که آن روزها چون من در یک اردو واکمن آورده بودم نمره ی انضباتم را کم کرده و از اردوی بعدی هم محرومم کرده بود.او با آن طرز خاص حرف زدنش که مدام می خندید به مدیر مدرسه فحش می داد و از دله دزدی هایش می گفت.یادم است آن روزها از گنده کاری های مالی اش پرده برداشته بود و دوستانش هم عکس زنش را که مدیر یک مدرسه ی دخترانه بود و چند دانش آموز را به جرم اینکه با دوست پسرهایشان در خیابان دیده واز مدرسه اخراج کرده بود گیر آورده بودند که قبل از انقلاب با مینی ژوب مشغول والیبال بازی کردن بوده است.بهش می گفتم کنکور نزدیک است شما خوانده اید؟ می گفت عجله ای ندارم
آخر شهریور فهمیدم که اقتصاد دانشگاه تهران قبول شده است.
پارسال که توی خوابگاه نشسته بودم و داشتم روزنامه ی اعتماد ملی را می خواندم در صفحه ی آخر یک خبر دو خطی خواندم که علاوه بر اینکه نگرانم کرد دلتنگ نیز شدم و یاد روزهای بهار سال 81 افتادم.در خبر آمده بود که او چند روزی ناپدید شده است.بعد ها فهمیدم که زندان است.
دیگر از او خبری نداشتم تا چند هفته پیش که به لطف یک دوست توانستم شماره اش را پیدا کنم.دلم نیامد بهش زنگ بزنم گفتم می روم می بینمش و از نزدیک تن خاص صدا و خنده های خاص ترش را دوباره می بینم.sms زدم و او هم مرا شناخت و برای چند روز بعد قرار گذاشتیم.
روز قرار او نیامد.موبایلش خاموش بود و به هر دری زدم نتوانستم از او خبری بگیرم تا اینکه شب در اینترنت خواندم که دستگیر شده است.چیزی برای من نماند جز حسرت و آه.
و او کسی نبود جز بهروز کریمی زاده.
دیروز در سایت های خبری آمده بود که حال بهروز وخیم است.نوشته اند که کلیه هایش از کار افتاده و احتیاج فوری به دکتر دارد اما مگر کسی اهمیت می دهد؟
امروز بیشتر از هر چیز دلم برایش تنگ شده است و نگران اویم که چه طور در انفرادی تاب می آورد.چطور صبح را شب می کند در آن چهار دیواری لعنتی.کاش بداند که از آن روز که قرار بود بیاید و نیامد بیش از صد بار یادش افتاده ام..خدا کند زودتر از آن جا بیرون بیاید.
پسرک مو سیاه عینکی که با حرارت حرف می زد و می خندید.آن قدر هیجان داشت که آب از دهانش راه می افتاد.هیچ وقت آن چند ثانیه مکثی که برای تنظیم عینک روی بینی و عقب زدن موهایش می کرد را فراموش نمی کنم.پسرک خنده رو که به خاطر یک مجله و چند تجمع گوشه ی زندان افتاده است.
دلم برایش تنگ شده است.
دلم خیلی برایش تنگ شده است.
امروز روز جهانی کودک و تلویزیون بود.راجع به روز دانشجو چیزی نمی نویسم چون به اندازه ی کافی چهارشمبه در موردش با بچه ها حرف زدم و تازه امسال اولین سالی بود که برای خودمان جشن گرفتیم و قدر خودمان را دانستیم و خاطره ی خاصی از سال های قبل ندارم اما روز کودک و تلویزیون به واقع ویژه ترین روز سال بود برای من.آن روزها دو کانال که بیشتر نداشتیم اکثر برنامه ها هم یا قرآن بود یا برنامه های مذهبی برای همین تنها روزی که تلویزیون جمهوری اسلامی منت می گذاشت بر سر ما بچه ها و تا آخر شب کارتون پخش می کرد 16 آذر بود. روزی بود که آمپر هیجان خون ما بالا می رفت و تا شب جلوی تلویزیون میخکوب می شدیم.از ساعت 3 و4 که برنامه کودک با آن تیتراژ معرکه اش شروع می شد: مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ مگ تا ساعات انتهایی شب می نشستیم کارتون می دیدیم و با شوق خاصی فریاد می کشیدیم که برنامه ی بعدی چه می تواند باشد.
روزی که تلویزیون 2 قسمت از کارتون فوتبالیست ها را نشان می داد.
روزی که من هر جور شده خودم را تا آخر شب بیدار نگه می داشتم. مثل شب هایی که تلویزیون سریال جنگ جویان کوهستان را پخش می کرد.
روزی که مادرم برایمان بستنی می خرید از بستنی فروشی سعادت که متاسفانه صاحب پیرش که دیگر به یکی از مشاهیر اراک تبدیل شده بود ماه پیش مرد.
روزی که بعد از اخبار ساعت 9 کارتون پخش می کرد بعد از اخبار ساعت ده و نیم هم.
روزی که فردایش معلم نمی توانست کلاس را کنترل کند و ما همش حرف از کارتون های روز پیش می زدیم.
روزی که خوب بود روزی که احساس می کردیم بچه ایم و یکی ما را دوست دارد و به ما اهمیت می دهد.
روزی که پر بود از پسر شجاع،رابین هود،بچه های کوهستان راکی،چوبین،پرین، حنا دختری در مزرعه و هاچ زمبور عسل.
روزی که وقتی شب می شد بابا و مامان کنارمان می نشستند و با ما کارتون می دیدند و ما این بار برایشان حرف می زدیم و توضیح می دادیم که در قسمت های قبل چه اتفاقی افتاده است
یک روز خیلی خوب
روزی که فقط دوست داشتیم کارتون ببینیم.
ده سال پیش در چنین روزی تیم ملی فوتبال ایران استرالیا را برد و به جام جهانی صعود کرد.آن روز در خاطره ی جمعی مردم ایران ثبت شد و من هرچه در ذهنم جستجو می کنم روزی به این خاصی را پیدا نمی کنم مگر دوم خرداد که مردم عجیب هیجان زده و ملتهب بودند.همه سیاسی شده بودند و حتی مادر بزرگ من هم که آن روز خانه ی ما بود مدام از توی آشپزخانه صدا می زد: چی شد ؟چی شد؟ آن کارناوال شادی که مردم از یزد به سمت اردکان راه انداختند را من ندیدم اما دیدم پدرم را که توی عمرش رای نداده بود و در آن انتخابات هم شرکت نکرده بود باریکه ی فرش 12 متری و طول اتاق را می پیمود و با سبیل هایش ور می رفت و یک چیزهایی زیر لب می گفت یا داییم را دیدم که از در وارد شد و گفت آقا می گن دختر پسرها زدن رقصیدن.یا خودم که پنجم دبستان بودم ومسیر مدرسه تا خانه را پیاده طی می کردم با اینکه می دیدیم که پشت شیشه ی مغازه ها پوستری چسبانده اند و نوشته اند: سلام بر سه سید فاطمی: خمینی خامنه ای خاتمی اما خوشم می آمد و تندتر راه میرفتم .قبل ازآن من فکر نمی کنم که حادثه ای به آن مهمی پیش آمده باشد که مردم را آن قدر تکان بدهد و هیجان زده شان کند شاید فقط پس گرفتن خرمشهر در سال های دور.باری هشت آذر ده سال پیش را من هیچ وقت فراموش نمی کنم از شب قبلش اصلا نخوابیدم و هر چند دقیقه احساس می کردم که بازی شروع شده است واز خواب می پریدم صبح که رفتیم مدرسه از همان اول شروع کردیم به بحث درباره ی بازی.نصفمان یا مشق هایمان را ننوشته بودیم یا کتاب هایمان را جا گذاشته بودیم حتی حرارت و استرس مان از روزهایی که تلویزیون کارتون فوتبالیست ها را پخش می کرد بیشتر بود آن روزها هم اصلا حواسمان به کلاس نبود و روزهایی که بعد از ظهری بودیم تا زنگ تعطیلی می خورد از مدرسه بیرون می دویدیم و فریاد می زدیم: فوتبالست ها فوتبالیست ها و تمام راه مدرسه تا خانه را می دویدیم تا زودتر برسیم .داییم که آن روزها سرباز بود و با ما زندگی می کرد حتما خودش را روزهایی که تلویزیون فوتبالیست ها را پخش می کرد به خانه می رساند می نشستیم با هم بحث میکردیم که عاقبت دست آسیب دیده ی واکی بایاشی چه می شود یا وضعیت شوت چرخشی سوباسا به کجا می انجامد.همیشه هم دایی حامل پیام های عجیب و غریب بود.مثلا می گفت که آقا قضیه مالیده است میگن همش سرکاریه سوباسا یه بچه بیشتر نیست که داره همه ی اینارو خواب می بینه قسمت آخر یه هو از خواب بیدار می شه یا می گفت میگن امروز فوتبالست ها رو پخش نمی کنن چون فردا شهادته.باری این حرف ها اثری نداشت ومن خودم هر 134 قسمت اش را دیدم و اگر روزی پیش می آمد که نبینمش روز بعد مدرسه نمی رفتم تا بتوانم تکرارش را ببینم.آن روز هم می دانستم غیر از من بچه ها ی کلاس، مدرسه،کوچه و داییم هم استرس دارند اما نمی دانستم که یک ملت پای تلویزیون نشسته اند.نمی دانستم که بابام هم که آن روزها بیکار شده بود وخانه نشین بود برای ساعتی از فکر و خیال راجع به پیدان کردن شغل و ور رفتن با گلدان های خانه دست کشیده است و خودش را برای بازی بزرگ آماده می کند.بالاخره بعد از چند سال انتظار زنگ خورد بعد از اینکه ما یکهو سر کلاس نقاشی به طور ناخودآگاه بلند شدیم و سرود ملی را خواندیم و دختر جوانی که معلم نقاشی مان بود از کلاس فرار کرد و ناظم مان را با خط کش آورد و او هم گفت:چیه مث این گاو و گوساله ها به هم می پرید و سروصدا می کنید؟اما ما ول کن نبودیم و معلم هم که نمی دانست ما چه مان شده است بیخیال ما شد البته بعد از اینکه کتاب فارسی یکی از بچه ها گرفت و پاره کرد.بله بالاخره بعد از سال ها انتظار زنگ خورد...یادم می آید که برای خروج از در ورودی مدرسه دچار مشکل شدم تمام کوچه را دویدم تا رسیدم به خیابان.فکر می کردم الان مثل همیشه خیابان پر از تاکسی است اما آن موقع بود که تازه فهمیدم چه خبر است: درخیابان پرنده هم پر نمی زد.همه جا ساکت بود. مثل جمعه ها و روزهای تعطیل برای عزا.اتوبوس ها هم تا خرخره پر بودند و تازه کلی معطل می کردند تا برسند.25 تومان بیشتر توی جیبم نبود و کرایه تاکسی تا خانه 30 تومان می شد.تازه اگر تاکسی پیدا می شد آژانس هم آن روزها هم خیلی کم بود و البته ما اهل این جور سوسول بازی ها نبودیم.آن 25 تومان هم شانسی توی جیبم بود مامانم کلا یا برای خریدن کتاب پول می داد یا توپ پلاستیکی.داشت دیر میشد و مستاصل مانده بودم که چه کار بکنم که یکهو یک تاکسی پر جلوتر از من توقف کرد و یک مرد از آن پیاده شد بدو بدو رفتم و پریدم توی ماشین قبل از اینکه فرصت به بقیه برسد.توی راه هم دلشوره ی بازی را داشتم و هم نگران آن 5 تومان کسری کرایه بودم.وقتی از تاکسی پیاده شدم تکنیکی را که از داییم یاد گرفته بودم را اجرا کردم( هنوز هم استفاده می کنم مخصوصا اینکه راننده های تهران خیلی پدر سوخته هستند و کرایه زیاد میگیرند) 25 تومانی را از شیشه ی جلو گذاشتم کف دست راننده و شروع به دویدن کردم و به بوق هایی که تاکسی پشت سرم می زد گوش ندادم.یکسره تا خانه را دویدم و دائم توی راه به ساعتم نگاه می کردم.بازی 12.30 شروع می شد و مدیر مدرسه که اهل دل بود آن روز کلاس ها را ساعت 12 تعطیل کرد و من راس 12.30 به خانه رسیدم و بدون سلام و علیک به صفحه ی تلویزیون خیره شدم.یک تلویزیون بزرگ قدیمی داشتیم که کنترلی نبود و همه چیز را کم رنگ نشان می داد تازه 2 3 سال بود که آن را خریده بودیم و قبلش تلویزیونمان سیاه و سفید بود بابام می گفت چه فرقی می کند عمامه ی آخوند یا سیاه است یا سفید.آن موقع من حرصم در می آمد اما الان فکر می کنم که راست می گفت همان سیاه و سفیدش هم زیادی است.برای خانه ی جدیدم اصلا تلویزیون نخریده ام.باری دیدم علی دایی و خداد عزیزی دست به کمر داخل دایره ی وسط زمین ایستاده اند.ترسیده پرسیدم چی شده؟ داییم گفت هیچی گل خوردیم.من با التماس پرسیدم دروغ میگی؟ و او که زن و بچه اش را ول کرده بود و آمده بود خانه ی ما خندید ولی قبل از اینکه چیزی بگوید صدای تاثیر گذار خیابانی(که آن روزها مثل حالا لوس و بی مزه نشده بود) در آمد که بسم الله الرحمن الرحیم... خوشحال گفتم دیدی دروغ گفتی.دیدی.شوهر خاله ام هم آنجا بود و آن روزها سفت و سخت مذهبی بود و نمازش را سر وقت می خواند و نماز جمعه می رفت و در تظاهرات روز قدس شرکت می کرد.من که آمدم گفت الله اکبر و قامت بست و سی ثانیه بعد که بازی شروع شد دیدیم مهر را برداشت و آمد جلوی تلویزیون نشست.نفهمیدم چه طور آن نماز 4 رکعتی را در یک دقیقه سر هم آورد .احتمالا خودش هم نفهمید.بازی شروع شده بود و من داشتم ناخن انگشت ها و دستهایم را می کندم و حرص می خورم.تمام کسانی که آن روز پای تلویزیون ها نشسته بودند می توانند شهادت بدهند(احتمالا این شهادت بزرگ ترین شهادت تاریخ بشری با حضور میلیون ها شاهد است) که تصویر بازی یک جوری بود.یک حالت خاصی.آدم احساس می کرد که واقعی نیست.یکجور اسلوموشن بود انگار و این بر آشوب دلم می افزود.هی می گفتم چرا این جوریه تصویر؟ها؟ که پس از چند بار طرح این سوال شوهرخاله ام زد توی پرم و گفت هر جوری که هست ولش کن.اه.و من ساکت شدم.بالش را توی دستانم فشار می دادم و به صفحه تلویزیون خیره شده بودم.تا اینکه گل خوردیم و هرکس با ادبیات خاص خودش شروع کرد به آه وناله و انتقاد.دلم می خواست آن مارک ویدوکا و هری کیول را بگیرم خفه کنم هرچند چهره های سفید وانگلوساکسونی و بور آنها در مقابل مو سیاهان سبیلوی ایرانی برایم جذاب بود.داییم فحش داد شوهر خاله ام گفت یا امام حسین و بابام هم شروع کرد به انتقاد از شرایط جامعه:مملکتی که وضعش این طور باشد فوتبالش هم از این بهتر نمی شود.من هم زیر لب هی می گفتم تورو خدا توروخدا.نیمه ی اول تمام شد و ما بلند شدیم بدوبدو رفتیم خانه ی داییم که کوچه ی بغلی خانه ی ما بود من که لباسم را عوض نکرده بودم مردها سریع یک چیزی روی شلوارهای راحتی شان پوشیدند و زدند توی کوچه.بازی که شروع شد و بعد چند دقیقه که گل دوم را خوردیم دیگر می خواستم گریه کنم کار از حد شکوه و گلایه گذشته بود همه ساکت و مغموم داشتند بازی را نگاه می کردند تا اینکه یکهو آن فرشته ی دیوانه پرید توی زمین و از دروازه بالا رفت.و من خیالم راحت شد که که برای چند دقیقه از زیر فشار عصبی بیرون آمده ام.بعد آن یکی فرشته ی نجات شروع کرد به روی زمین غلتیدن و پشتک زدن و تشویق هم تیمی هایش و من واقعا نمی فهمیدم که او دارد چه کار می کند.خنده ام گرفته بود اما حالا که بعد از دو سال درس مدیریت خواندن و به همت استادی که این ترم مرا به این مباحث علاقه مند کرده است می بینم که این جانور عجب استعدادی داشت.عجب یک لشکر شکست خورده را جمع کرد و بهشان انگیزه داد.عابدزاده یا همان عقاب آسیا بدون اینکه حتی 3 واحد اصول مدیریت پاس کرده باشد چنان دقیق طبق غریزه اش عمل کرد که هنوز هم که هنوز است وقتی خیلی نا امید می شوم یاد او می افتم و دیگردر دلم به آن بچه هایی که عکس اش را روی دیوار خانه شان می زنند نمی خندم.
و این غزال تیزپای فوتبال آسیا بالاخره کار خودش را کرد و ایران را لرزاند من ایستاده بودم و داشتم فریاد می زدم داییم داشت روی زمین پشتک می زد شوهر خاله ام تیک عصبی گرفته بود و پلک هایش می لرزید و عینک اش را صاف می کرد و بابام هم دست می زد.من رفتم توی راه پله و شروع کردم به داد زدن بابام گفت بیا تو چرا داری آبروریزی می کنی اما من باکم نبود در کشوری مثل ایران چنین اتفاقاتی هرچند سال یکبار رخ می دهد وقتی یکسری عوامل غیبی دست به دست هم می دهند و باعث می شوند که مردم احساس خوشحالی کنند پس نباید فرصت را از دست داد.باید فریاد کشید.اما دلهره ی اصلی تازه بعد از آن گل نه تنها به پایان نرسید بلکه شروع شد.دیگر نمی توانستم بنشینم ایستاده بازی را تماشا می کردم.هر شوتی که بازیکنان استرالیا می زدند چهار ستون بدن مرا می لرزاند.اما این بار دیگر ائمه ی اطهار کمک کردند.این بار دیگر دعای خیر مردم مثمرثمر شد و ما به جام جهانی رفتیم.روزهای خوشی که در بهار اصلاحات اتفاق افتاد و ما آمریکا را بردیم.روزهای خوشی که مردم امیدوارتر به مسائل نگاه می کردند روزنامه می خواندند و خاتمی و اصلاح طلبان را دوست داشتند.آن روز عصر من که با دوچرخه در حال رکاب زدن در خیابان بودم دیدم که مردم پوست انداختند و از پیله ی 20 ساله ی سال های سیاه و جنگ بیرون آمدند اما افسوس که...من آن روز دیدم که مردم از اینکه شاد هستند خجالت نمی کشند از اینکه به هم شیرینی تعارف می کنند لذت می برند و با اینکه سن کمی داشتم فهمیدم که چقدر ساده مردم را می توان خوشحال کرد اما با هزار ترفند و حیله در روزهای خوش جشن هم به گریه شان می اندازند.
مرسی عابدزاده ی عزیز.مرسی که به تنهایی جور تنهایی و غم یک ملت را کشیدی و باعث شدی هنوز هم بعد از سال ها با یادآوری آن روز،شاد و هیجان زده شویم.
مرسی.
الواح جدیدی که
بر مویرگ های سینه ات کشف کرده ام
از دالان های قلبت
از رشته های ناخنت می گذرد
الواحی برشته
ترک زده
با الف های بلندی که از سربه پایت
با میخ هایی که حروف حک کرده اند
فریاد هایی که تا دهانت ادامه دارد
از من حرف زده اند
از ترس هایم
از بلندی های درد زیر حروف
از افتادگی های دور ران هایت
حرف ها
کلمه ها
در تو می لولند و
از جمله ها بلند می شوند
چند لوح گلی بر تنت
بر بند بند انگشت ها
کوبنده سنج می زنند
برالواح می کوبند
و حروف با صدای بلند
زمزمه می کنند :
دنگ...دنگ...دنگ
انا خدای کعبه
انت بنت کوچک من
بخوان به نام کلمات
به نام حروفی که اسم ترا
به نام سارها
پرنده ها
کلاغ هایی که از زبان من
به گوش های تو
دست هایت ید بیضا
به کجا می بری مرا؟
انا پروردگارت اما
بخوان به نام رنگ ناخنت
به نام عطری که زده ای
پیراهنی که پوشیده ای
انا خدای تو بودم
یک عمر در خیابان ها
کسی به من راه نداد
دمبالت گشتم
و در کوزه ی تنهاییم
خمار
باقی ماندم
در ملخ باران واژه ها
به صورت کثیری
دلم برایت تنگ شده است
به صورت مجردی
به تو فکر کردم
تنها به صورتت
تنها به لبخند هایت
باریک و دراز
به صورت پی در پی
دایره می کشیدم
خودم این طرف
تو بین کلماتی که مرا رها کرده اند
به صورت خاصی
تنها شده ام
دوستهای زیادی داشتم
حرف هایی
زمزمه هایی برای خودم
به عکس دسته جمعی شان نگاه می کنم
به صورت همگانی فریاد می زدند:
" یاد آن روزها بخیر
یاد آن روزها بخیر"
