تبليغاتX
زنگوله
شعر خاطره و ترجمه

  تفنگ را برداشت

 و از دور

 فرمانده را نشانه گرفت

 

 کار خودش را کرد

ماشه را که کشید

تمام تنش لرزید

 

 صحنه در ذهنش جا گرفته بود

 سیم های خاردار

تانک های نیم سوخته

 و تنها چند قدم با خانه فاصله داشت

 

 گفت می روم

 و از کرانه می گذرم

 و از آنجا برایش نامه خواهم داد

 ابرو برداشته

 و در گلدان به یقین

سبزه ی عیدانه کاشته

 

 از نظام خسته بود

 از سربازی و قمقمه های سوخته

 

 و او چطور حماسه ساخت

 با تفنگی که اصلا

 گلوله

        نداشت؟

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 12:12 | لینک  | 

نبرده ایم

به هیچ راه

جا نبرده ایم

تنها با چراغ قوه راه باز کرده ایم

نبرده ایم

نه آفتاب نه حتی چراغ نئون

تنها با پاک کن

رنگ شب سفید کرده ایم

نرفته ایم

نه جاده ای در کوه و

نه درختی در دشت

تنها برای فرهاد

تیشه و کلمه برده ایم

صبوری اما زیاد

کبریت اما زیاد و

بوی برف و شیره زیاد

به سینه کشیده ایم.

 سفرهای بلند و جاده های دراز

خواب های طولانی و

دره های پر رمز و راز

نه

تنها لب گزیده ایم و

آهسته زیر لب

دشنام داده ایم.

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 14:42 | لینک  | 

فکر کردن به تو زیباست

آرام

مثل قایقی که بر دریا

خانه کرده است

 

فکر کردن به خاطرات تو زیباست

مثل مهتابی نیم سوخته

مدام

چشمک می زنی

حتی عکس هایت

مثل دمباله ی عطری که زدی

و در خانه تکرار می شوی...

 

اما خودت آن نیستی

زنگ که می زنی و می گویی:

اعصابم را خرد کرده ای

مثل پارازیت و برفکی

که آرامش مغزم را

با یک کلید

در شب خاموش

بر هم می زنی!

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 0:7 | لینک  | 

 

زمانی که پدر پدر پدر پدربزرگ من یعنی قائم مقام فراهانی را آنطور نا جوان مردانه کشتند عقده ی خشم و انتقام در خانواده ی ما شکل گرفت. از آن زمان تا به حال شجرنامه ی خانواده ی مادری من پر از اسامی میرزاهایی است که شهید شده اند.قبر آن ها هنوز در منطقه ی فراهان یا شاه عبدالعظیم شهر ری وجود دارد.از آن زمان تا به حال همیشه این جورستیزی در خانواده ی ما وجود داشته است اما چون هیچ وقت به نتیجه نرسیده و سلسله پشت سلسله وضعیت بدتر شده است چیزی که برای ما باقی مانده فقط حسرت خشم و حس انتقام است.بعد از انقلاب پس از اینکه جواد اعدام شد و مامان به زندان رفت تاریخ انگار دوباره داشت تکرار می شد و ابوالفضل و سیامک ( دو شوهر خاله ام ) را که گرفتند حلقه ی بدبیاری ما تکمیل شد هرچه فکر می کنم می بینم که وضعیت دیگر از این بدتر نمی شد. مادربزرگ بیچاره ی من می بایست به کدام بچه اش می رسید؟ تازه پسر بزرگش هم که فراری بود.در این وضعیت بحرانی چه چیز می تواند آدم را سرپا نگه دارد؟ خدا می داند.تازه همه ی این ها به کنار به نظر من بدترین چیز این بود که اعضای خانواده با آنکه بر سر عقیده ی خود پافشاری می کردند می دانستند که قافیه را به طیف مقابل باخته اند .اینکه در فاصله ی دو سال همه چیز تغییر کرده و آن همه آرمان و ایدئولوژی و سرود و جزوه و کتاب و نوار و پوستر تبدیل شده بود به دلهره و هراس و خانه های تیمی و فرار.اینکه بابا توی دانشگاه پلی تکنیک راه میرفت و پوسترهای مارکس و لنین و گورکی را می دید و حال می کرد یا مامان کتاب های جزنی را تند تند میخواند تا از قافله عقب نماند حالا تبدیل شده بود به سلول های سرد و هر روز خبر اینکه فلان رفیق اعدام شده است یا آن یکی زیر شکنجه جان سپرده است.مگر ایدئولوژی چه کوفتی است آخر که آدم بتواند به خاطرش دوام بیاورد؟مگر من می توانم ببینم که صمیمی ترین دوستانم آن هم در آن جو احساسی انقلاب مثل گل پرپر شوند و نابود نشوم؟بی خود نبود که خیلی ها ترجیح دادند تا با فریاد به خاطر رفقایشان جلوی گلوله بروند و آن فریاد تا ابد دردشان را منعکس کند.آخر مگر جرم 4 تا روزنامه و کتاب جلد سفید این بود؟

این همه استرس این همه نگرانی که در خانواده است پس محصول چیست؟ پس مهدی به خاطر چه ناشنوا به دنیا آمد؟مگر کسی یادش می رود که آیدین بچه ی زندان است؟مگر مامان یادش می رود که انقلاب فرهنگی شد و هیچ وقت دانشگاه راهش ندادند؟مگر بابا می تواند فراموش کند که به خاطر یک کار معمولی در کارخانه از هزار فیلتر عقیدتی و سیاسی عبوراش دادند؟ مگر مرضیه هشت سال بی شوهری را می تواند فراموش کند؟مگر جواد را کسی از یاد می برد که با کاپشن ورزشی بردنداش و با داغ سه گلوله بر سینه برش گرداندند و پول تیراش را هم از خانواده اش گرفتند؟ تازه حساب آرزوهای آن ها چه؟ عشق ها؟ دوستی ها؟رویاها؟

بگذریم که قادرعبدالله فرار کرد و رفت و همه دردهایش را در آثارش ریخت اما تکلیف بقیه که ماندند و زجر کشیدند چیست؟یا ما بچه هایشان که ناظر بر این همه تبعیض و بی عدالتی هستیم؟

راستش را بخواهید خسته شده ام.از این همه حس نفرت و کینه و انتقام که در دلم موج می زند.هر بار که کف پاهای مادرم را می بینم و ترک های یادگار شلاق را دلم به درد می آید و مملو از خشم می شوم اما نه دیگر نمی خواهم.

همه ی هنری که داشتید به پای همین سی سال حکمرانی تان.شما را بخشیدم من.

از طرف خودم مادرم و جواد که دیگر از استخوان هایش هم اثری نمانده است شما را می بخشم  چون دیگر با خشم نمی توانم زندگی کنم و این خشم همیشه با من بوده است.در خانه خیابان مهمانی سفر و با هر تلنگری این دیگ جوشان دوباره سر می رفته است.اصلا من نه خانواده ی من نه مگر می شود انتقام این همه مردم داغ دیده را گرفت؟ تازه مگر صورت مساله فرق کرده است؟مگر الان اوضاع بهتر شده است؟

بزرگوارانی که زدید و کشید ما شما را بخشیدیم.این طور احساس می کنم که تازه می توانم زندگی کنم تازه می توانم به این فکر کنم که جز خشم و انتقام درباره ی چه می توانم بنویسم.این طوری احساس می کنم که تازه می توانم مثل یک انسان عادی فکر کنم و ببینم چه کاری دوست دارم و می توانم انجام بدهم.این طوری می توانم در خیابان راه بروم و گشت ارشاد را ببینم و بیایم خانه و قرص نخورم.این طوری می توانم زندگی کنم .خون جواد در رگ های من است اگر او کشته شد من زنده می مانم  و شما را می بخشم و این طور آرام می شوم.

احساس می کنم کوهی بوده ام که تبدیل به پری شده است و در آسمان تاب می خورد.

احساس آسودگی می کنم.    

 

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 2:58 | لینک  | 

 

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که ما دوباره برای کبوترهامان دانه بریزیم...

 

پنج سال پیش که دوم دبیرستان بودم و خانه مان قزوین بود می رفتم کتابخانه ی عمومی که درس بخوانم.در سالن مطالعه در میان آن همه چهره های نا آشنا یک چهره ی آشنا وجود داشت و آن پسری بود از بچه های پیش دانشگاهی مدرسه که می آمد تا برای کنکور درس بخواند اما من هیچ وقت دستش کتاب درسی ندیدم همیشه روزنامه های مختلف را روی هم تلمبار می کرد و مشغول ورق زدن آن ها می شد.من آن روزها ریاضی می خواندم و اشکال هایم را می رفتم از او می پرسیدم.روزنامه را کنار می گذاشت و می گفت:

خب ببینم اشکالت چیه و سر صحبت باز می شد و شروع می کردیم به حرف زدن و بیشتر از دست مدیر مدرسه می نالیدیم که آن روزها چون من در یک اردو واکمن آورده بودم نمره ی انضباتم را کم کرده و از اردوی بعدی هم محرومم کرده بود.او با آن طرز خاص حرف زدنش که مدام می خندید به مدیر مدرسه فحش می داد و از دله دزدی هایش می گفت.یادم است آن روزها از گنده کاری های مالی اش پرده برداشته بود و دوستانش هم عکس زنش را که مدیر یک مدرسه ی دخترانه بود و چند دانش آموز را به جرم اینکه با دوست پسرهایشان در خیابان دیده واز مدرسه اخراج کرده بود گیر آورده بودند که قبل از انقلاب با مینی ژوب مشغول والیبال بازی کردن بوده است.بهش می گفتم کنکور نزدیک است شما خوانده اید؟ می گفت عجله ای ندارم

 

آخر شهریور فهمیدم که اقتصاد دانشگاه تهران قبول شده است.

 

پارسال که توی خوابگاه نشسته بودم و داشتم روزنامه ی اعتماد ملی را می خواندم در صفحه ی آخر یک خبر دو خطی خواندم که علاوه بر اینکه نگرانم کرد دلتنگ نیز شدم و یاد روزهای بهار سال 81 افتادم.در خبر آمده بود که او چند روزی ناپدید شده است.بعد ها فهمیدم که زندان است.

 

دیگر از او خبری نداشتم تا چند هفته پیش که به لطف یک دوست توانستم شماره اش را پیدا کنم.دلم نیامد بهش زنگ بزنم گفتم می روم می بینمش و از نزدیک تن خاص صدا و خنده های خاص ترش را دوباره می بینم.sms زدم و او هم مرا شناخت و برای چند روز بعد قرار گذاشتیم.

 

روز قرار او نیامد.موبایلش خاموش بود و به هر دری زدم نتوانستم از او خبری بگیرم تا اینکه شب در اینترنت خواندم که دستگیر شده است.چیزی برای من نماند جز حسرت و آه.

 

 

و او کسی نبود جز بهروز کریمی زاده.

 

دیروز در سایت های خبری آمده بود که حال بهروز وخیم است.نوشته اند که کلیه هایش از کار افتاده و احتیاج فوری به دکتر دارد اما مگر کسی اهمیت می دهد؟

 

امروز بیشتر از هر چیز دلم برایش تنگ شده است و نگران اویم که چه طور در انفرادی تاب می آورد.چطور صبح را شب می کند در آن چهار دیواری لعنتی.کاش بداند که از آن روز که قرار بود بیاید و نیامد بیش از صد بار یادش افتاده ام..خدا کند زودتر از آن جا بیرون بیاید.

پسرک مو سیاه عینکی که با حرارت حرف می زد و می خندید.آن قدر هیجان داشت که آب از دهانش راه می افتاد.هیچ وقت آن چند ثانیه مکثی که برای تنظیم عینک روی بینی و عقب زدن موهایش می کرد را فراموش نمی کنم.پسرک خنده رو که به خاطر یک مجله و چند تجمع گوشه ی زندان افتاده است.

دلم برایش تنگ شده است.

دلم خیلی برایش تنگ شده است.

 

 

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 2:14 | لینک  | 

امروز روز جهانی کودک و تلویزیون بود.راجع به روز دانشجو چیزی نمی نویسم چون به اندازه ی کافی چهارشمبه در موردش با بچه ها حرف زدم و تازه امسال اولین سالی بود که برای خودمان جشن گرفتیم و قدر خودمان را دانستیم و خاطره ی خاصی از سال های قبل ندارم اما روز کودک و تلویزیون به واقع ویژه ترین روز سال بود برای من.آن روزها دو کانال که بیشتر نداشتیم اکثر برنامه ها هم یا قرآن بود یا برنامه های مذهبی برای همین تنها روزی که تلویزیون جمهوری اسلامی منت می گذاشت بر سر ما بچه ها و تا آخر شب کارتون پخش می کرد 16 آذر بود. روزی بود که آمپر هیجان خون ما بالا می رفت و تا شب جلوی تلویزیون میخکوب می شدیم.از ساعت 3 و4 که برنامه کودک با آن تیتراژ معرکه اش شروع می شد: مگ مگ مگ   مگ مگ مگ   مگ مگ مگ مگ مگ  مگ مگ مگ    مگ مگ مگ  مگ مگ مگ مگ مگ تا ساعات انتهایی شب می نشستیم کارتون می دیدیم و با شوق خاصی فریاد می کشیدیم که برنامه ی بعدی چه می تواند باشد.

روزی که تلویزیون 2 قسمت از کارتون فوتبالیست ها را نشان می داد.

روزی که من هر جور شده خودم را تا آخر شب بیدار نگه می داشتم. مثل شب هایی که تلویزیون سریال جنگ جویان کوهستان را پخش می کرد.

روزی که مادرم برایمان بستنی می خرید از بستنی فروشی سعادت که متاسفانه صاحب پیرش که دیگر به یکی از مشاهیر اراک تبدیل شده بود ماه پیش مرد.

روزی که بعد از اخبار ساعت 9 کارتون پخش می کرد بعد از اخبار ساعت ده و نیم هم.

روزی که فردایش معلم نمی توانست کلاس را کنترل کند و ما همش حرف از کارتون های روز پیش می زدیم.

روزی که خوب بود روزی که احساس می کردیم بچه ایم و یکی ما را دوست دارد و به ما اهمیت می دهد.

روزی که پر بود از پسر شجاع،رابین هود،بچه های کوهستان راکی،چوبین،پرین، حنا دختری در مزرعه و هاچ زمبور عسل.

روزی که وقتی شب می شد بابا و مامان کنارمان می نشستند و با ما کارتون می دیدند و ما این بار برایشان حرف می زدیم و توضیح می دادیم که در قسمت های قبل چه اتفاقی افتاده است

یک روز خیلی خوب 

روزی که فقط دوست داشتیم کارتون ببینیم.

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 3:41 | لینک  | 

ده سال پیش در چنین روزی تیم ملی فوتبال ایران استرالیا را برد و به جام جهانی صعود کرد.آن روز در خاطره ی جمعی مردم ایران ثبت شد و من هرچه در ذهنم جستجو می کنم روزی به این خاصی را پیدا نمی کنم مگر دوم خرداد که مردم عجیب هیجان زده و ملتهب بودند.همه سیاسی شده بودند و حتی مادر بزرگ من هم که آن روز خانه ی ما بود مدام از توی آشپزخانه صدا می زد: چی شد ؟چی شد؟ آن کارناوال شادی که مردم از یزد به سمت اردکان راه انداختند را من ندیدم اما دیدم پدرم را که توی عمرش رای نداده بود و در آن انتخابات هم شرکت نکرده بود باریکه ی فرش 12 متری و طول اتاق را می پیمود و با سبیل هایش ور می رفت و یک چیزهایی زیر لب می گفت یا داییم را دیدم که از در وارد شد و گفت آقا می گن دختر پسرها زدن رقصیدن.یا خودم که پنجم دبستان بودم ومسیر مدرسه تا خانه را پیاده طی می کردم با اینکه می دیدیم که پشت شیشه ی مغازه ها پوستری چسبانده اند و نوشته اند: سلام بر سه سید فاطمی: خمینی خامنه ای خاتمی اما خوشم می آمد و تندتر راه میرفتم .قبل ازآن من فکر نمی کنم که حادثه ای به آن مهمی پیش آمده باشد که مردم را آن قدر تکان بدهد و هیجان زده شان کند شاید فقط پس گرفتن خرمشهر در سال های دور.باری هشت آذر ده سال پیش را من هیچ وقت فراموش نمی کنم از شب قبلش اصلا نخوابیدم و هر چند دقیقه احساس می کردم   که بازی شروع شده است واز خواب می پریدم صبح که رفتیم مدرسه از همان اول شروع کردیم به بحث درباره ی بازی.نصفمان یا مشق هایمان را ننوشته بودیم یا کتاب هایمان را جا گذاشته بودیم حتی حرارت و استرس مان از روزهایی که تلویزیون کارتون فوتبالیست ها را پخش می کرد بیشتر بود آن روزها هم اصلا حواسمان به کلاس نبود و روزهایی که بعد از ظهری بودیم تا زنگ تعطیلی می خورد از مدرسه بیرون می دویدیم و فریاد می زدیم: فوتبالست ها فوتبالیست ها و تمام راه مدرسه تا خانه را می دویدیم تا زودتر برسیم .داییم که آن روزها سرباز بود و با ما زندگی می کرد حتما خودش را روزهایی که تلویزیون فوتبالیست ها را پخش می کرد به خانه می رساند می نشستیم با هم بحث میکردیم که عاقبت دست آسیب دیده ی واکی بایاشی چه می شود یا وضعیت شوت چرخشی سوباسا به کجا می انجامد.همیشه هم دایی حامل پیام های عجیب و غریب بود.مثلا می گفت که آقا قضیه مالیده است میگن همش سرکاریه سوباسا یه بچه بیشتر نیست که داره همه ی اینارو خواب می بینه قسمت آخر یه هو از خواب بیدار می شه یا می گفت میگن امروز فوتبالست ها رو پخش نمی کنن چون فردا شهادته.باری این حرف ها اثری نداشت ومن خودم هر 134 قسمت اش را دیدم و اگر روزی پیش می آمد که نبینمش روز بعد مدرسه نمی رفتم تا بتوانم تکرارش را ببینم.آن روز هم می دانستم غیر از من بچه ها ی کلاس، مدرسه،کوچه و داییم هم استرس دارند اما نمی دانستم که یک ملت پای تلویزیون نشسته اند.نمی دانستم که بابام هم که آن روزها بیکار شده بود وخانه نشین بود برای ساعتی از فکر و خیال راجع به پیدان کردن شغل و ور رفتن با گلدان های خانه دست کشیده است و خودش را برای بازی بزرگ آماده می کند.بالاخره بعد از چند سال انتظار زنگ خورد بعد از اینکه ما یکهو سر کلاس نقاشی به طور ناخودآگاه بلند شدیم و سرود ملی را خواندیم و دختر جوانی که معلم نقاشی مان بود از کلاس فرار کرد و ناظم مان را با خط کش آورد و او هم گفت:چیه مث این گاو و گوساله ها به هم می پرید و سروصدا می کنید؟اما ما ول کن نبودیم و معلم هم که نمی دانست ما چه مان شده است بیخیال ما شد البته بعد از اینکه کتاب فارسی یکی از بچه ها گرفت و پاره کرد.بله بالاخره بعد از سال ها انتظار زنگ خورد...یادم می آید که برای خروج از در ورودی مدرسه دچار مشکل شدم تمام کوچه را دویدم تا رسیدم به خیابان.فکر می کردم الان مثل همیشه خیابان پر از تاکسی است اما آن موقع بود که تازه فهمیدم چه خبر است: درخیابان پرنده هم پر نمی زد.همه جا ساکت بود. مثل جمعه ها و روزهای تعطیل برای عزا.اتوبوس ها هم تا خرخره پر بودند و تازه کلی  معطل می کردند تا برسند.25 تومان بیشتر توی جیبم نبود و کرایه تاکسی تا خانه 30 تومان می شد.تازه اگر تاکسی پیدا می شد آژانس هم آن روزها هم خیلی کم بود و البته ما اهل این جور سوسول بازی ها نبودیم.آن 25 تومان هم شانسی توی جیبم بود مامانم کلا یا برای خریدن کتاب پول می داد یا توپ پلاستیکی.داشت دیر میشد و مستاصل مانده بودم که چه کار بکنم که یکهو یک تاکسی پر جلوتر از من توقف کرد و یک مرد از آن پیاده شد بدو بدو رفتم و پریدم توی ماشین قبل از اینکه فرصت به بقیه  برسد.توی راه هم دلشوره ی بازی را داشتم و هم نگران آن 5 تومان کسری کرایه بودم.وقتی از تاکسی پیاده شدم تکنیکی را که از داییم یاد گرفته بودم را اجرا کردم( هنوز هم استفاده می کنم مخصوصا اینکه راننده های تهران خیلی پدر سوخته هستند و کرایه زیاد میگیرند) 25 تومانی را از شیشه ی جلو گذاشتم کف دست راننده و شروع به دویدن کردم و به بوق هایی که تاکسی پشت سرم می زد گوش ندادم.یکسره تا خانه را دویدم و دائم توی راه به ساعتم نگاه می کردم.بازی 12.30 شروع می شد و مدیر مدرسه که اهل دل بود آن روز کلاس ها را ساعت 12 تعطیل کرد و من راس 12.30 به خانه رسیدم و بدون سلام و علیک به صفحه ی تلویزیون خیره شدم.یک تلویزیون بزرگ قدیمی داشتیم که کنترلی نبود و همه چیز را کم رنگ نشان می داد تازه 2 3 سال بود که آن را خریده بودیم و قبلش تلویزیونمان سیاه و سفید بود بابام می گفت چه فرقی می کند عمامه ی آخوند یا سیاه است یا سفید.آن موقع من حرصم در می آمد اما الان فکر می کنم که راست می گفت همان سیاه و سفیدش هم زیادی است.برای خانه ی جدیدم اصلا تلویزیون نخریده ام.باری دیدم علی دایی و خداد عزیزی دست به کمر داخل دایره ی وسط زمین ایستاده اند.ترسیده پرسیدم چی شده؟ داییم گفت هیچی گل خوردیم.من با التماس پرسیدم دروغ میگی؟ و او که زن و بچه اش را ول کرده بود و آمده بود خانه ی ما خندید ولی قبل از اینکه چیزی بگوید صدای تاثیر گذار خیابانی(که آن روزها مثل حالا لوس و بی مزه نشده بود) در آمد که بسم الله الرحمن الرحیم... خوشحال گفتم دیدی دروغ گفتی.دیدی.شوهر خاله ام هم آنجا بود و آن روزها سفت و سخت مذهبی بود و نمازش را سر وقت می خواند و نماز جمعه می رفت و در تظاهرات روز قدس شرکت می کرد.من که آمدم گفت الله اکبر و قامت بست و سی ثانیه بعد که بازی شروع شد دیدیم مهر را برداشت و آمد جلوی تلویزیون نشست.نفهمیدم چه طور آن نماز 4 رکعتی را در یک دقیقه سر هم آورد .احتمالا خودش هم نفهمید.بازی شروع شده بود و من داشتم ناخن انگشت ها و دستهایم را می کندم و حرص می خورم.تمام کسانی که آن روز پای تلویزیون ها نشسته بودند می توانند شهادت بدهند(احتمالا این شهادت بزرگ ترین شهادت تاریخ بشری با حضور میلیون ها شاهد است) که تصویر بازی یک جوری بود.یک حالت خاصی.آدم احساس می کرد که واقعی نیست.یکجور اسلوموشن بود انگار و این بر آشوب دلم می افزود.هی می گفتم چرا این جوریه تصویر؟ها؟ که پس از چند بار طرح این سوال شوهرخاله ام زد توی پرم و گفت هر جوری که هست ولش کن.اه.و من ساکت شدم.بالش را توی دستانم فشار می دادم و به صفحه تلویزیون خیره شده بودم.تا اینکه گل خوردیم و هرکس با ادبیات خاص خودش شروع کرد به آه وناله و انتقاد.دلم می خواست آن مارک ویدوکا و هری کیول را بگیرم خفه کنم هرچند چهره های سفید وانگلوساکسونی و بور آنها در مقابل مو سیاهان سبیلوی ایرانی برایم جذاب بود.داییم فحش داد شوهر خاله ام گفت یا امام حسین و بابام هم شروع کرد به انتقاد از شرایط جامعه:مملکتی که وضعش این طور باشد فوتبالش هم از این بهتر نمی شود.من هم زیر لب هی می گفتم تورو خدا توروخدا.نیمه ی اول تمام شد و ما بلند شدیم بدوبدو رفتیم خانه ی داییم که کوچه ی بغلی خانه ی ما بود من که لباسم را عوض نکرده بودم مردها سریع یک چیزی روی شلوارهای راحتی شان پوشیدند و زدند توی کوچه.بازی که شروع شد و بعد چند دقیقه که گل دوم را خوردیم دیگر می خواستم گریه کنم کار از حد شکوه و گلایه گذشته بود همه ساکت و مغموم داشتند بازی را نگاه می کردند تا اینکه یکهو آن فرشته ی دیوانه پرید توی زمین و از دروازه بالا رفت.و من خیالم راحت شد که که برای چند دقیقه از زیر فشار عصبی بیرون آمده ام.بعد آن یکی فرشته ی نجات شروع کرد به روی زمین غلتیدن و پشتک زدن و تشویق هم تیمی هایش و من واقعا نمی فهمیدم که او دارد چه کار می کند.خنده ام گرفته بود اما حالا که بعد از دو سال درس مدیریت خواندن و به همت استادی که  این ترم مرا به این مباحث علاقه مند کرده است می بینم که این جانور عجب استعدادی داشت.عجب یک لشکر شکست خورده را جمع کرد و بهشان انگیزه داد.عابدزاده یا همان عقاب آسیا بدون اینکه حتی 3 واحد اصول مدیریت پاس کرده باشد چنان دقیق طبق غریزه اش عمل کرد که هنوز هم که هنوز است وقتی خیلی نا امید می شوم یاد او می افتم و دیگردر دلم به آن بچه هایی که عکس اش را روی دیوار خانه شان می زنند نمی خندم.

و این غزال تیزپای فوتبال آسیا بالاخره کار خودش را کرد و ایران را لرزاند من ایستاده بودم و داشتم فریاد می زدم  داییم داشت روی زمین پشتک می زد شوهر خاله ام تیک عصبی گرفته بود و پلک هایش می لرزید و عینک اش را صاف می کرد و بابام هم دست می زد.من رفتم توی راه پله و شروع کردم به داد زدن بابام گفت بیا تو چرا داری آبروریزی می کنی اما من باکم نبود در کشوری مثل ایران چنین اتفاقاتی هرچند سال یکبار رخ می دهد وقتی یکسری عوامل غیبی دست به دست هم می دهند و باعث می شوند که مردم احساس خوشحالی کنند پس نباید فرصت را از دست داد.باید فریاد کشید.اما دلهره ی اصلی تازه بعد از آن گل نه تنها به پایان نرسید بلکه شروع شد.دیگر نمی توانستم بنشینم ایستاده بازی را تماشا می کردم.هر شوتی که بازیکنان استرالیا می زدند چهار ستون بدن مرا می لرزاند.اما این بار دیگر ائمه ی اطهار کمک کردند.این بار دیگر دعای خیر مردم مثمرثمر شد و ما به جام جهانی رفتیم.روزهای خوشی که در بهار اصلاحات اتفاق افتاد و ما آمریکا را بردیم.روزهای خوشی که مردم امیدوارتر به مسائل نگاه می کردند روزنامه می خواندند و خاتمی و اصلاح طلبان را دوست داشتند.آن روز عصر من که با دوچرخه در حال رکاب زدن در خیابان بودم دیدم که مردم پوست انداختند و از پیله ی 20 ساله ی سال های سیاه و جنگ بیرون آمدند اما افسوس که...من آن روز دیدم که مردم از اینکه شاد هستند خجالت نمی کشند از اینکه به هم شیرینی تعارف می کنند لذت می برند و با اینکه سن کمی داشتم فهمیدم که چقدر ساده مردم را می توان خوشحال کرد اما با هزار ترفند و حیله در روزهای خوش جشن هم به گریه شان می اندازند.

مرسی عابدزاده ی عزیز.مرسی که به تنهایی جور تنهایی و غم یک ملت را کشیدی و باعث شدی هنوز هم بعد از سال ها با یادآوری آن روز،شاد و هیجان زده شویم.

مرسی.  

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 3:19 | لینک  | 

به سمت های خاصی رفته ام

به اضلاع غریبی سر زده ام

مثلث های عشقی

سه گوش کشیده ام

ودر غربت یک خط راست

یاد آن همه رفاقت و دایره افتاده ام:

متساوی الاضلاع

نقطه ی برخورد خط با منحنی

تلاقی دو نمودار

 

دیگرمرا حتی ضرب نمی کنند

مثل یک کاسه ی آب

گود در قعر یک استوانه

تنها انعکاس آسمان بالای سرم

اشباح

اضلاع

مثلث های بی در و پیکر

کدام طرف جای من است؟

 

 


بالای یک مثلث نشسته ام

گردی بالای سرم خورشید

مستطیل رودها به دریا می روند

دورم  مثل جاده های یک طرفه

نیم خط هایی که پایانی ندارند

دورم

 

بالای یک دایره نشسته ام

اسمش زمین است

خط خطی های آسمان حتی

به دردم نمی خورند

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 1:4 | لینک  | 

 

الواح جدیدی که

بر مویرگ های سینه ات کشف کرده ام

از دالان های قلبت

از رشته های ناخنت می گذرد

الواحی برشته

ترک زده

با الف های بلندی که از سربه پایت

با میخ هایی که حروف حک کرده اند

 

فریاد هایی که تا دهانت ادامه دارد

از من حرف زده اند

از ترس هایم

از بلندی های درد زیر حروف

از افتادگی های دور ران هایت

 

حرف ها

کلمه ها

در تو می لولند و

از جمله ها بلند می شوند

 

چند لوح گلی بر تنت

بر بند بند انگشت ها

کوبنده سنج می زنند

برالواح می کوبند

و حروف با صدای بلند

زمزمه می کنند :

دنگ...دنگ...دنگ

 

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 1:34 | لینک  | 

انا خدای کعبه

انت بنت کوچک من

 

بخوان به نام کلمات

به نام حروفی که اسم ترا

به نام سارها

پرنده ها

کلاغ هایی که از زبان من

به گوش های تو

 

دست هایت ید بیضا

به کجا می بری مرا؟

انا پروردگارت اما

بخوان به نام رنگ ناخنت

به نام عطری که زده ای

پیراهنی که پوشیده ای

 

انا خدای تو بودم

یک عمر در خیابان ها

کسی به من راه نداد

دمبالت گشتم

و در کوزه ی تنهاییم

خمار

باقی ماندم

نوشته شده توسط سیاوش رامش در ساعت 16:33 | لینک  |